تبلیغات
عاشقانه ها
 
عاشقانه ها
MARZE POR GOHAR
درباره وبلاگ


سلام به همگی . من امیرم توی این وبلاگ قصد دارم از عاشقانه های شعر و موسیقی ایران زمین - مرز پر گهر باستانی - بنویسم.دست همتون رو گرم می فشارم که بهم کمک کنین و می ستایم تمامی عزیزانی رو که دستی بر هنر شعر و موسیقی این مرز و بوم دارن .
ارادتمند همتون
Amir

مدیر وبلاگ : ESHGHE - IRAN
نویسندگان
نظرسنجی
یه حرفی بزن








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

عیدرمضان آمدوماه رمضان رفت

صدشکرکه این آمدوصدحیف که آن رفت


عاشقان عیدتان مبارکباد





نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 16 بهمن 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

باور کن هوس کرده ام که تو باشی و من باشم

و هیچکس نباشد آنگاه داغترین آغوشها را از تنت

و شیرین ترین بوسه ها را از لبانت بیرون کشم

به تلافی تمام روزهایی که میخواستمت و نبودی...





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 7 بهمن 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

به نام خدا

 

 

 

«معنای آئینه»

 

 

 

در  یاد  داری   پیچکی   را  باز   کردی          تا  فصل جاویدان  جان ،  پرواز  کردی ؟

یک  مشت  از خاک زمین  در باد  بودی          وقتی    کتاب   عشق   را    آغاز   کردی

بر رنگ بی رنگ جهان ، خون تو پاشید          با  خاکیان ،  افلاک   را   همراز   کردی

چشمان   تو ،  آئینه  ی   خورشید   بودند          آئینه سان ، در روح وجان، اعجاز کردی

 

گلواژه ی ننوشته ی شعر منی تو

گلبرگی از آن طیبین روشنی، تو

 

ای  مانده  از  توصیف  فریادت ، زبان ها          ای   خسته  از  گام   بلندت ،  آسمان  ها

ای   نا  نوشته   لحظه  ی   جا نبازی   تو          و ای   فاتح  عرش  و زمین و بیکران ها

جامی   ز  جادوی  شفا   بر  جان  ما  ریز          آکنده    از   تفسیر   معنا ی    جهان  ها

در  قلب   ما   بنشان   گیاهی   از   نهایت          نزدیک کن ما را به تک معشوق جان ها

 

گلواژه ی ننوشته ی شعر منی تو

گلبرگی از آن طیبین روشنی، تو

 

هریک غزل ازمردی ات شعری یگانه ست          آن  لحظه ی  آزادی ات   نیلوفرانه  ست

این  حس  پنهانم  به  تو  مال  زمین  نیست          مردانگی  یا  غیرتت هم   یک  بهانه ست

شاید   شکوهی   جنگ  تو  با  خصم  دارد          مرشد !  مبادا  فکر هایم  کودکانه  ست ؟

آخر  شبی  در  گوش من  آهسته  خواندی ׃         «این فصل رابامن بخوان،باقی فسانه ست!»

 

گلواژه ی ننوشته ی شعر منی تو

گلبرگی از آن طیبین روشنی، تو

 

من  در  پی  احساس تو  در جست و جویم          تا   در   مسیر  رفتن   تو ،  ره   بپویم

روزی   شوم     گلبرگی   از   نیلوفر   تو          ای  مرشدم !  این  است   تنها  آرزویم

تو  ،   یک   ستاره   از  عظیم   کهکشانی          روشن  شدی  تا  با چراغت ره  بجویم

هر چند   دستانم   تهی   از  جانفشانی ست          بگذار  تا   یک  بار  دیگر  باز  گویم ׃

 

گلواژه ی ننوشته ی شعر منی تو

گلبرگی از آن طیبین روشنی، تو





نوع مطلب :
برچسب ها :

پنجشنبه 11 آبان 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟
یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .
همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"
اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
"
خوش شانسی ؟
بد شانسی ؟
کسی چـــه میداند ؟"
هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث است





نوع مطلب :
برچسب ها :

پنجشنبه 11 آبان 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را !!!!!!!!!!!

عید غدیر خم برهمه دوستان گلم و دوستداران علی(ع) مبارکباد

نیاز به دعای مخصوص همتون دارم

التماس دعا





نوع مطلب :
برچسب ها :

ای دبستانی ترین احساس من !!!!!

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ، ساده بود

آب را ، بابا به سارا داده بود

 

درس پندآموز روباه و کلاغ

روبه مکار و دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر ، از بوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت ، جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

 

همکلاسی های درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه ی خوراک سرد

کودکان کوچه اما ، مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

 

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

 باز گرد ، این مشق ها را خط بزن

باز گرد ، این مشق ها را خط بزن

باز گرد ، این مشق ها را خط بزن





نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 3 شهریور 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

جنگل یادت هست ،

و اینکه می گفتی به اندازه تمام درخت هایش

دوستم داری ؟!

حالا می فهمم چرا بعد از رفتنت خبری از تو نشد !

تمام درختهایش را قطع کردند تا ویلا بسازند!!!

حال و احوالمان عالی ست !

هر روز گاومان می زاید اما ...

مرغ مان تخم نمی گذارد !!!

معجزه با تو عینیت می پذیرد !

هیچ کس را ندیده ام که بتواند

به این راحتی

از میان سیلاب حوادث رد شود !!!

این تب و لرزها

تمامش بهانه است !

تا شاید لحظه ای دستت را بر پیشانی ام بگذاری

و حس کنم که مالک تمام دنیا هستم !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 29 مرداد 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

عیدفطرمبارک

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آنجنان که ندانم ز بیخودی

در عرصه خیال که آمد؟کدام رفت؟

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :

پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

این شعرروتقدیم میکنم به روح بلند فرشیدعزیز که شب قدرملکوتی شد و همه را تاقیامت داغدارکرد.....

 

روزی که سفر ، تو را از این جا می بُرد

رود آینه با خویش ، به دریا می بُرد

در بدرقه ات ، درخت ، با هوهوی باد

هر دست به شانه داشت ، بالا می برد





نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 6 مرداد 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

قسمت اولشواگه خوندین و خوشتون اومده بقیشوبخونین(باتشکر)

پدرجان شرمسارم من...

نشانی زآدمیت نیست

کمال و ارزش انسان به زیر چرخ ماشینهاست

عدالت یکه و تنهاست

صداقت هم که روزی روزگاری ، فخر مردم بود

به الگوی مدرن قرن امروزی نمی زیبد

و خط نسخه ی ناداری مارا

طبیبی ، مشفقی ، درد آشنا مردی ، نمی بیند

پدر جان شرمسارم من ...

هنوزم بر تو محتاجم

هنوزم دست من خالیست

هنوزم چشم امیدم

بدان امید دیرینه است

بدان دستان پر طاول

بدان دستان پر پینه است

هنوزم آن کهن زانوی لرزانت

دریغا تکیه گاه پای سست ماست

پدر جان شرمسارم من ...

کلنگ و بیل خود بردار و آهنگ بیابان کن

و باقیمانده ی عمرت

 به درد و رنج پایان کن

که دیگر چشم امیدی بدین اولاد مسکین نیست

پدر جان شرمسارم من ...

عرق از گونه ها و اشک چون باران

ز ابر دیده ها جاریست

سرم اندر گریبان است

ز دست ننگ این عفریت بیکاری

گدایی هم ز دستم بر نمی آید

و دزدی هم ....

که چون تو آبرومندی ز فرزندان نمیخواهند

پدر جان شرمسارم من ...

پدر این زندگانی نیست

عذاب و ماتم و درد است

پدر جان قحطی مرد است

پدر جان مرگ تدریجی است

و راهی غیر مردن نیست

کجایی پیک خوشبختی و آسایش

کجایی عشق من ای مرگ!!!

که از این رنج بی پایان

زبار جان زدای جان

ز ننگ تهمت هستی

پلشتی زین همه پستی

وجودم را رها سازی

وجودم را رها سازی

وجودم را رها سازی





نوع مطلب :
برچسب ها :

پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

باز كن از سر گیسویم بند

پند بس كن، كه نمی گیرم پند

در امید عبثی دل بستن

تو بگو تا به كی آخر، تا چند

 از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هایم را

تا به كی در عطشی دردآلود

به سر آرم همه شب هایم را

 خوب دانم كه مرا برده ز یاد

من هم از دل بكنم بنیادش

باده ای، ای كه ز من بی خبری

باده ای تا ببرم از یادش

 شاید از روزنه چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم

او زمن تازه تری یافته است

 شاید از كام مردی نوشیده است

گرمی و عطر نفس های مرا

دل به او داده و برده است ز یاد

عشق عصیانی و زیبای مرا

 گر تو دانی و جز اینست، بگو

پس چه شد نامه، چه شد پیغامش

خوب دانم كه مرا برده ز یاد

زآنكه شیرین شده از من كامش

 منشین غافل و سنگین و خموش

مردی امشب ز تو می جوید كام

در تمنای تن و آغوشی است

تا نهد پای هوس بر سر نام

 عشق طوفانی بگذشته او

در دلش ناله كنان می میرد

چون غریقی است كه با دست نیاز

دامن عشق ترا می گیرد

 دست پیش آر و در آغوشش گیر

این لبش، این لب گرمش ای مرد

این سر و سینه سوزنده او

این تنش، این تن نرمش، ای مرد

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

                        

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد





نوع مطلب :
برچسب ها :

پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

دوش با یاد تو، لیك از تو جدا، تا دم صبح
گریه كردیم من و شمع بتا تا دم صبح
دور از جان تو ای دوست كه دیشب بی تو
سنگ می ریخت به ما ابر بلا تا دم صبح
یاد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح
بر سرم دوش زهجران تو كوكب می ریخت
شب جدا ، شمع جدا ، دیده جدا تا دم صبح
نه همین دوش كه عمریست عزیزم شبها
گریه كردم به خدایی خدا تا دم صبح





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

به تو دست‌می‌سایم و جهان را درمی‌یابم،


به تو می‌اندیشم


و زمان را لمس‌می‌کنم


معلق و بی‌انتها


عریان.

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.


آسمان‌ام


ستاره‌گان و زمین،


و گندم عطر آگینی که دانه می بندد

 

                                       رقصان

 

در جانِ سبزِ خویش.

 

از تو عبورمی‌کنم


چنان که تُندری از شب.ــ

 

می‌درخشم


و فرومی‌ریزم

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

 

منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن

 

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

 

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

 

 منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

 

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

 

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

 

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه

 

 فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار

 

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

 

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

 

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 19 تیر 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

گر بوسه میخواهی بیا،یک نه،دوصدبستان برو

اینجاتن بیجان بیا،زاینجا سراپاجان برو

صدبوسه ی تر بخشمت،ازبوسه بهتربخشمت

اما زچشم دشمنان،پنهان بیاپنهان برو

هرگزمپرس از راز من،زین ره مشودمسازمن

گرمهربان خواهی مرا،حیران بیاحیران برو

درپای عشقم جان بده،جان چیست؟!بیش از آن بده

گربنده ی فرمانبری،از جان پی فرمان برو

امشب چوشمع روشنم،سرمیکشدجان از تنم

جان برون از تن منم،خامش بیا سوزان برو





نوع مطلب :
برچسب ها :

ـ با اراده اگر دری را بکوبی گشاده می گردد . (حضرت محمد(ص))

ـ بخشش قدرت را آرایش میدهد .(حضرت علی(ع))

ـ خودتان را وقف پرورش شخصیت تان کنید.شما ارزشمندترین سرمایه خودتان هستید.(برایان تریسی)

ـ برای زندگی فکر کنید ، اما غصه نخورید . (دیل کارنگی)

ـ شادی در چیزها نیست ، در خود ماست . (دبی فورد)

ـ نا امیدی یعنی دوست نداشتن خود،دیگر هیچ . (زیلبرنربرون)

ـ مردگان کسانی هستند که رؤیاهایشان مرده است . (لوئیز هی)

ـ "عشق" تلسکوپ است ، "نفرت" میکروسکوپ . (واسوانی)

ـ دعانکنیم بارمان سبکتر شود ، دعا کنیم شانه هایمان قوی تر شوند . (واسوانی)

ـ خوشبین باش ، اما خوشبین دیر باور . (ساموئل اسمائلز)

ـ موفقیت معلمی بزرگ است ، شکست و ناکامی معلمی بزرگتر . (ویلیام هازلیت)





نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 18 تیر 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

پدرجان شرمسارم من .....

زروی چین رخسارت

زروی پینه دستت

زروی سوی چشمانت

پدرجان شرمسارم من.....

پس از یک روزگاری بار محنتها

پس از یک نیمه قرنی رنج و زحمتها

که سر را پیش هر زالو مرامی مینمودی خم

دلت خوش بود و جان خرم

که با آبی زروی خود

نهالی میکنی شاداب و سبز و دلربا و ناب

پدرجان شرمسارم من .....

گرانی میکند بیداد و بیکاری

به تخریب بنای زندگانی میکند

یاری گرانی را

گرانی همصدای تیغ بیکاری

لبان تیز یک قیچی است

که میدرد زهم طومار رئیای جوانی را

پدر جان شرمسارم من .....

محبت هم دریغا،حسرتا،دردا

دگر قربانی شمشیر تیز خوان خالی شد

دگرنام و نشانی زان همه مهمانی و سور و رفاقت نیست

کسی دیگر نمیگوید : فلانی یادی از ما کن

دگر کس با دودستش راه مهمان را نمی بندد

تعارفهای بی پایان پیشین هم

دگر در یک کلام سردوخشک و مختصر جاریست

پدرجان شرمسارم من .....

جوانی هم دگر با رنگ و بوی آنچنانی نیست

جوانی الغرض دیگر بهار زندگانی نیست

جوانی هم دگر با عاشقی قهر است

زمانی ، روزگارانی

کلامی ، بوسه ای ، نازی

جوان را بال و پر میداد

نگاهی ، غمزه ای ، حرفی

به عشق و عاشقی اما صفایی تازه تر میداد

ولی اکنون :

دگر گلواژه های عشقبازی از زبان افتاد

چه توفیری:

که چشمان فلانی مست و جذاب است

و یا حسن فلان دختربه عالم ناب و کمیاب است

چه فرقی میکند،زیبا همان زشت است

واما دل :

همان کانون عشق و مهرورزی هم

ز محنت آهنین دروازه ای دارد

که بر انبوه خیل دلبران بسته است

تقدیم به همه پدرای مهربون ایران زمین

بقیش واسه بعد.ادامه داره ....

 





نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 18 تیر 1391 :: نویسنده : ESHGHE - IRAN

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایه هرانسان است

بنشانید به لب

حرف قشنگ ، حرف بد

وسوسه شیطان است

وبدانید که فردا دیر است

اگر غصه بیاید امروز

تا همیشه دلتان درگیر است

پس بسازید رهی را اکنون

تا ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد...





نوع مطلب :
برچسب ها :



( کل صفحات : 2 )    1   2